X
تبلیغات
دختر عمه & دختر دایی

دختر عمه & دختر دایی

صفحه ی نخست | آرشيو | پست الکترونیک | خروجی وبلاگ

کوچولوترین دختر...

 

کندی که 7 سال پیش هنگام تولد 1.2 کیلو بود هنوز کوچولو است و لقب ریزترین دختر کوچولوی جهان را با چهره بسیار دوست داشتنی به خود اختصاص داده است. وی اینک 7 ساله بوده و 7 کیلو وزن دارد.
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا  www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir
عکس هایی بسیار جالب از عجیب ترین
 دختر دنیا www.taknaz.ir





نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ساعت 14:38 | لینک ثابت |

موضوع انشا: توافت‌های ایران و خارج

 
پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سمانه در جمعه ششم آبان 1390 ساعت 2:34 | لینک ثابت |

یاد گذشته ...


پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه

منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم پیرزن قبول کرد فردا
پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت
خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام


نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه سوم مهر 1390 ساعت 10:1 | لینک ثابت |

قرقره چای سبز

زنی با صورت کبود رفت سراغ دکتر.دکتر پرسید: چی شده؟

زن گفت: دکتر، هر وقت شوهرم مست می یاد خونه، منو زیر مشت و لگد می گیره .

 دکتر گفت : هر وقت شوهرت مست اومد خونه یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن و این کار رو ادامه بده .

دو هفته بعد، زن با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت .

زن گفت: دکتر، قرقره چای سبز فوق العاده بود .هر بار شوهرم مست اومد خونه من شروع کردم به قرقره کردن چای سبز وشوهرم دیگه به من کاری نداشت و الان رابطمون خيلی بهتر شده ، حتی اون كمتر مشروب می خوره .

دکتر گفت : می بینی؟ اگه جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل می شن .

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
   
1251002.gif
-

نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ساعت 11:40 | لینک ثابت |

کظم غیظ

ماه رمضونی شیش صبح رفتم، نه شب برگشتم خونه خسته و کوفته میپرسم مامان شام چی داریم؟!
میگه گشنته ؟!!
چند ثانیه سکوت میکنم، چشامو میبندم و یه نفس عمیق میکشم . آروم و با طمانینه میگم : بله گشنمه !
ستاد مبارزه با فتنه  پــَ نــَ پــَ   -   واحد کظم غیظ

نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ساعت 11:29 | لینک ثابت |

ماجرای مسجد و ملا و شراب فروش


سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد .
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید.
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست!
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند!
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم سخن هر دو را شنیدم :؟!  
یک سو مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند!
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد...!
پائولو کوئیلو

نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه هشتم شهریور 1390 ساعت 10:25 | لینک ثابت |

آیا میدانستید که ...

آياميدانستيد که: مهاجرين انگليسي در استراليا با حيوان عجيبي روبرو شدند که بسيار بالا و دور مي پريده. هنگاميکه از بوميان در مورد اين حيوان با حرکات بدن پرسيده اند آنها در جواب گفته اند:
Kan Ghu Ru
که در زبان انگليسي به Kangaroo تبديل شده است.
در حقيقت منظور بوميان اين بوده که "ما منظور شما را نمي فهميم".


آيا ميدانستيد که: در زمان جنگهاي باستاني هنگامي که سپاهيان بدون تلفات از جنگ بر ميگشته اند پلاکاردي حمل ميکردند که روي آن نوشته بود:
(
تعداد تلفات 0)
( 0 Killed )
ريشه OK از اين اصطلاح است.


آيا ميدانستيد که: ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند؟


آيا مي‌دانستيد که: 111،111،111 × 111،111،111 = 12،345،678،987،654،321


آيا ميدانستيد که: قويترين ماهيچه بدن، ماهيچه زبان است؟


آيا ميدانستيد که: طبق آمار افراد از عنکبوت بيش از مرگ مي ترسند؟


آيا ميدانستيد کهخرسهاي قطبي چپ دست هستند؟


آيا ميدانستيد که: سوسمارها نميتوانند زبانشان را بيرون بياورند؟


آيا ميدانستيد که: مراکز چشايي  پروانه روي پاهايش قرار دارد؟


آيا ميدانستيد که: سوسکها تا 9 روز پس از، از دست دادن سرشان قادر به زنده ماندن هستند و تنها به اين دليل مي ميرند که نميتوانند چيزي بخورند؟


آيا ميدانستيد که: صداي اردک اکو ندارد وهيچکس هم دليل آنرا نميداند؟


آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد با چشم باز عطسه کنيد؟


آيا ميدانستيد که: ستاره هاي دريايي مغز ندارند؟


آيا ميدانستيد که: اديسون از تاريکي مي ترسيده است ؟


آيا مي‌دانستيد که: ريشه کلمه "Cemetry" (قبرستان) در حقيقت کلمه يوناني "Koimetirio" به معني "خوابگاه" است؟


آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد آرنج خود را ليس بزنيد؟


آيا ميدانستيد که: پشه ها دندان دارند؟


آيا ميدانستيد که: 80% افرادي که اين مطلب را ميخوانند سعي مي کنند آرنجشان را ليس بزنند؟


نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ساعت 12:23 | لینک ثابت |

هرگز داشته هايت را دست كم نگير


نوشته شده توسط سمانه در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ساعت 16:28 | لینک ثابت |

من ربک؟

پیری فوت کرد. یکی از مریدانش او را در خواب دید و از حالش در قبر جویا شد که چه بر تو گذشت و در جوابِ "من ربُّک ... کیست خدایت؟" چه گفتی؟

گفت: از من پرسیدند خدایت کیست، خود را به خدایم سپردم و در جواب گفتم: من خانه ام را عوض كردم نه خدایم  را !
نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ساعت 12:15 | لینک ثابت |

گشت ارشاد...

گشت ارشاد: دخترخانم کجا میری؟

میرم به آرایشگاه 

مو رنگ کنم / فرنچ کنم/ برنزه کنم/ خوشگل بشم  

بعد میام تو منو بگیر


نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ساعت 11:31 | لینک ثابت |

پـَـَـ نــه پـَـَــــ

رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم زيارت


رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم


يارو عکسمو ديده ميگه:اااا دماغ خودته اين؟ 

پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده الان رسيده به من!!!!


با دوستم رفتيم تو يه مغازه ي شلوغ که عسل طبيعي ميفروشه؛ نوبت ما که ميشه طرف ميگه:شمام عسل ميخواين!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوريم اومديم استخدام شيم


تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه


زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نه


صبح رفتم کنکور بدم .مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟ پـَـَـ نه پـَـَـ اومدم اینجا برم دسشویی


ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم


رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟پـــ نه پــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!!


ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته


خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟ میگه خط تلفن؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم


برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟  پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم


تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟  پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!

 

بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا 40 درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم. پـَـَـ نــه پـَـَــ. نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم


داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم 


به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟پــَ نه پــــــَ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!

رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟ میگه برا کباب؟ پ ن پ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام


کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟ . . .پـَـَـ نــه پـَـَــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه


مرغ عشقم مرده و درحالي كه پاهاش روبه بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده مي گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ كمر درد داشته دكتر گفته بايد طاق باز دراز بكشه كف قفس


ماشین رو بردم سرویس ، میگم فـــیلترش هم بذار ، میگه فـــلتر هوا؟ پ نه پ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیسبوک


یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم


داداشم گفت چرا بال بال میزنی؟چیزی پرید تو گلوت؟گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم خودم رو آماده پروار میکنم


به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم


تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن.مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین


بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون میره بردیمش اورژانس پرستار میگه اوردین بستری کنین؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اوردیم خون بده بریم


کله صبحی رفیقم میخواست بیاد درس بخونیم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگیر بیار گفت واسه صبونه؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون


خواهرم از بیرون میاد خونه..میبینه پشت سیستمم...میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...!


ميري مسجد وضو بگيري تا نماز بخوني ميبيني يه آقايي ميرسه ميگه پسر جان وضو ميگيري ميگي پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام قزل الا صيد كنم

 
نون بربری خریدم همسایمون منو دیده میگه نون بربریه؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ ماشین جدیدمه طرح بربری تولید شده


تو لباس فرم منو دیده میگه سربازی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم


ساعت 7 صبح رفتم برا امتحان دانشگاه نگهبانه میپرسه امتحان داری؟ میگم پــَ نه پــَ اومدم خمیر بگیرم بدم دست نونوا


در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه


تو هواپیما نشستم دارم دعا می خونم بغل دستیم می گه دعا می کنی سالم برسی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می کنم سقوط کنیم


از بالا در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!


یکی‌ زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه میگه پس اشتباه گرفتم؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ من فرشادم صدای تورو شنیدم الزایمرگرفتم یادم نیست !!!


تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه داری تعمیرش میکنی ؟ پــــ نه پـــــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم !!


اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟ پـــــ نه پــــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی


حسینی بای دست پسره رو گرفته میگه با یاد چی میری کنکور بدی؟ پسره میگه با یاد خدا.....پـَـَـ نــه پـَـَــــ بگه به یاد دوست دخترم میرم سر جلسه


با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازی!!!


کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام

 

یکی‌ زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه. میگه پس اشتباه گرفتم؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ من فرشادم صدای تورو شنیدم الزایمر گرفتم یادم نیست !!!


عكس برادرزاده هامو نشون دوستم دادم با مامانشون، برگشته میگه: ااِاا داداشت زنم داره؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ اینارو تو قرعه كشی بانك برنده شده


اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟  پـَـَـ نــه پـَـَـــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی

 

رفتم مغازه میگم آقا مرگ موش میخوام، میگه برای موش های خونتون میخواین؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ میخوایم بریزیم تو خورشتمون خوش رنگ شه !


سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه! پـَـَـ نــه پـَـَـــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!!!


رفتم سر خاک خدا بیامرزی دارم خرما تعارف می کنم، طرف برداشته میگه فاتحه است دیگه نه؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ خدا بیامرز زنده شده داریم جشن می گیریم!


رفتم از قسمت قفسه باز کتابخونه 2 تا کتاب برداشتم آوردم گذاشتم جلوی مسئولش که وارد حسابم کنه؛ میگه: میخوای ببریشون؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدم کتابارو بهت توصیه کنم بخونی، میانگین ساعت مطالعه تو مملکت بره بالا


سر امتحان برگه تقلبم و در آوردم دارم مینویسم. مراقبه دیده میگه تقلبه؟؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ دعای ابوحمزه ثمالیه


رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم، مربیه میگه: بچه رو میبریدش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ همینجا میخورمش


تو خیابون موتوریه اومد کیفم رو قاپید، یارو میپرسه دزد بود؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ رفیقم بود اومده بود امانتیش رو پس بگیره، فقط خواست هیجانش بیشتر باشه

 


نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ساعت 15:50 | لینک ثابت |

به کجا چنین شتابان!!!

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!


از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟
مكزیكى: مدت خیلى كمى !


آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !


آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟
مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !


آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !
مكزیكى: خب! بعدش چى؟


آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...


مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟
آمریكایى: پانزده تا بیست سال !


مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟
آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !


مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ساعت 13:1 | لینک ثابت |

تست شخصیت



اگر مایلید اطلاعات بیشتری در مورد شخصیت خودتان و خصوصیاتی که باعث می شوند دیگران شما را بیشتر دوست داشته باشند پیدا کنید به تست زیر که شامل 15 سوال است با کمال صداقت پاسخ داده و گزینه هایی که انتخاب می کنید را یادداشت کنید تا نتیجه ای که گویای شخصیت شماست دستگیرتان شود. گرچه ممکن است تابحال نمونه های مختلف تست های روانشناسی را محک زده باشید ولی این تست جدیدترین تست روانشناسی است که منتشر شده و نتایج آن چندان دور از واقعیت نخواهد بود و بقولی به امتحانش می ارزد ...



ادامه مطلب
نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ساعت 17:10 | لینک ثابت |

خدا

به خدا گفتم "خسته ام" گفت : " لا تنقطوا من رحمه الله ... از رحمت خدا ناامید نشوید." گفتم : " هیچ کسی نمیدونه تو دلم چی میگذره" گفت : " ان الله بین المرء و قلبه .... خدا حائل است میان انسان و قلبش." گفتم : " هیچ کسی رو ندارم." گفت : " نحن اقرب الیه من حبل الورید... ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم." گفتم : " ولی انگار اصلا منو فراموش کردی" گفت : " فاذکرونی اذکر کم ... منو یاد کنید تا یاد شما باشم


نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ساعت 16:57 | لینک ثابت |

کمی تفکر

 

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید.

آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.


مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم


نوشته شده توسط سمانه در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 23:46 | لینک ثابت |

سه پاکت نامه

آقای اسمیت به تازگی مدیر عامل یک شرکت بزرگ شده بود. مدیر عامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های 1 و 2 و 3 روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت:
«هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن.»
چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای اسمیت بد جوری به درد سر افتاده بود.
در ناامیدی کامل، آقای اسمیت به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره 1 را باز کرد.
کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود:
«همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.»
آقای اسمیت یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد.
یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت، آقای اسمیت بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود:
«تغییر ساختار بده.»

اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند.بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد.
آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد. پیغام این بود:
«سه پاکت نامه آماده کن.»


نوشته شده توسط سمانه در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 23:43 | لینک ثابت |

خوش خیال كاغذی...

دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.


نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ساعت 22:59 | لینک ثابت |

روشي پليدبرای امتحان


یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس رابخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم:

«در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویان
شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمرهی صفر را به بیستِ با
تقلب ترجیح میدهم.»

نمرهی الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش.



نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ساعت 22:49 | لینک ثابت |

آرایش زنان در سال 3000 میلادی !

آرایش زنان در سال 3000 میلادی !


آرایش زنان در سال 3000 میلادی - سایت جوک ، اس ام اس و خنده ، www.Joksara.blogsky.com

... !



نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ساعت 0:1 | لینک ثابت |

هتلی بی نظیر در غارهای ترکیه

این عکس ها متعلق به هتل ۵ ستاره ی Yunak Evleri می باشد  که با ۳۰ اتاق در غار های قدیمی Cappadocia ترکیه ساخته شده است . من که خیلی لذت بردم . امیدوارم یه روزی از نزدیک ببینم و ازش استفاده کنم.

Nestled among the limestone caves of Cappadocia, ... 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سمانه در جمعه نهم اردیبهشت 1390 ساعت 16:51 | لینک ثابت |

بعضی ها اینجوری هستند ، بعضی ها اون جوری ، تو چه جوری !؟

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال کتابند،
بعضی‌ها بقال کتابند،
بعضی‌ها انباردارکتابند،
بعضی‌ها
کلکسیونر کتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است،
بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید
بایگانی کرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
بعضی‌ها در
حسرت پول همیشه مریضند،
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
بعضی‌ها برای دیدن پول
همیشه می‌خوابند،
بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،
بعضی‌ها با
گلها صحبت می‌کنند،
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.
بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
بعضی ها حتی زحمت
فکرکردن را به خود نمی‌دهند.
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.
بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.
بعضی ها ابتذال را با
روشنفکری اشتباه می‌گیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.
هیچکس بی‌درجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.
بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کرة زمین و
بعضی به وسعت کل هستی.
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟

 


نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه سی ام فروردین 1390 ساعت 17:52 | لینک ثابت |

خاطره ای از یک احمق

 

 
 عکس   خاطره ای از یک احمق
 

من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛ 

سلام حالت خوبه؟

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛

- حالم خیلی خیلی توپه.

بعدش اون آقاهه پرسید؛

- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟

با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برا ی همین گفتم؛

- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..

وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفند بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛

- منم می تونم بیام طرفت؟

آره سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛

- نه الآن یکم سرم شلوغه!!!

یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت :

- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب میده


نوشته شده توسط سمانه در شنبه بیستم فروردین 1390 ساعت 16:15 | لینک ثابت |

اینها باید به کجا زنگ بزنن ؟!


نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 ساعت 10:0 | لینک ثابت |

هیس... همه خوابیدن!!

 

 

نخوابیا فقط نگاه کن


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ساعت 19:15 | لینک ثابت |

مردها آخر جنبه هستند...

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.

دوستش علت را جویا شد و او گفت: 

این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض كند.

مرا وادار كرد سیگار و مشروب را ترك كنم..

لباس بهتر بپوشم،

 قماربازی نكنم،

 در سهام سرمایه‌گذاری كنم

 و

 حتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم

و لذت ببرم!

دوستش گفت: اینها كه می‌گویی كه چیز بدی نیست!

 مرد گفت:

ولی حالا حس می‌كنم

كه

 دیگر این زن در شان من نیست !!!

 

 


 

 


نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ساعت 15:57 | لینک ثابت |

غذا خوردن کشور های مختلف...

 
آمریکایی : همه نوع غذا برای خوردن دارد ولی با تهدید اسلحه غذای دیگران را هم از آن ها می گیرد و می خورد !

 اروپایی : همه نوع غذا برای خوردن دارد و از غذای خودش می خورد ولی دیگران را تحریک می کند که از غذای بقیه بخورند !

 آفریقایی : از شدت گرسنگی می میرد ولی غذایی برای خوردن پیدا نمی کند !

 هندی : اگر بتواند غذایی برای خوردن پیدا کند از خوشحالی کمی حرکات موزون می رود و سپس غذا را می خورد !

 چینی : روزی سه وعده غذا می سازد و صادر می کند تا با پولش یک وعده غذا بخرد و بخورد !

 ژاپنی : غذای پر خاصیت می خورد تا مغزش خوب کار کند و بتواند غذاهای جدید کشف کند !

 عربی : به اندازه خودش و چندین همسرش غذا دارد ، دائما غذا می خورد ، غذای حاجت می کند تا دوباره بتواند غذا بخورد !

 مالزیایی : هر وقت گرسنه شود به میزان نیاز بدنش غذای مناسب می خورد !

 فلسطینی : غذا دارد ولی کسی که غذا ندارد او را می کشد و غذایش را می خورد !

 اسرائیلی : غذا ندارد ولی کسی که غذا دارد را می کشد و غذایش را می خورد !

 عراقی : فکر می کند غذا برای خوردن پیدا کرده ولی بعد از اینکه خورد و منفجر شد تازه می فهمد داخل غذا بمب جاسازی شده بوده !

 افغانی : بسته های تریاک و هرویین را می خورد و قاچاق می کند تا بتواند غذا بخرد و بخورد !

 قبایل غیر متمدن : گاهی آنها غذا را می خورند و گاهی هم غذا آنها را می خورد !

 ایرانی : بسته به موقعیت های مختلف معده اش متغیر است :

 در خانه خودش : چه غذا برای خوردن داشته باشد و چه نداشته باشد دائما در حال رژیم است !

 در میهمانی خصوصی : همه نوع غذا سر سفره می باشد ولی آنقدر به همدیگر تعارف می کنند که آخر سر همه غذا ها می ماند و همه گرسنه از سر سفره بلند می شوند !

 در میهمانی عمومی : هر غذایی که سر سفره باشد را آنقدر می خورد که یا تا شعاع چند متری سفره از هر نوع غذایی پاکسازی شود ، یا از خوردن زیاد بیهوش شود و یا بترکد و بپاشد به در و دیوار !


نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه دهم فروردین 1390 ساعت 9:19 | لینک ثابت |

تفاوت بچه‌های اول و بچه‌های دوم!؟

 
 تفاوت بچه‌های اول و بچه‌های دوم!؟
محققان آمریکایی دریافتند که بچه های اول خانواده از هوش بیشتری نسبت به خواهر و برادر کوچکتر خود برخوردارند اما بچه های دوم راحتتر با دنیای بیرون ارتباط برقرار می‌کنند.

پژوهشگران دانشگاه آدلفی در لانگ ایلند نیویورک نتایج تحصیلی 90 زوج خواهر و برادری که در دبیرستان ثبت نام کرده بودند و تفاوتهای شخصیتی 76 زوج خواهر و برادر در همان سن را مورد مطالعه قرار دادند.

نتایج این تحقیقات نشان داد که فرزندان اول به طور متوسط باهوش تر از برادران و خواهران کوچکتر خود هستند اما فرزندان دوم در کل نمره های بهتری در مدرسه کسب می‌کنند.

براساس گزارش فاکس نیوز، این محققان در خصوص دلایل این نتایج توضیح دادند که فرزندان دوم به خاطر اینکه از تجربیات فرزندان اول استفاده می‌کنند، سریعتر یاد می‌گیرند.

از دیدگاه خصوصیات احساسی، بچه های دوم و تمام بچه هایی که پس از بچه اول متولد می‌شوند تاحد چشمگیری در تعاملات اجتماعی خود برونگرا، احساسی و راحت هستند. این درحالی است که بچه‌های اول بیشتر کمال گرا هستند و بنابراین به سختی در مباحث اجتماعی شرکت می‌کنند.
نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ساعت 12:51 | لینک ثابت |

سال خرگوش چگونه سالي خواهد بود؟

 
جام جم آنلاين: چيني‌ها پنجشنبه 3 فوريه در سراسر جهان با آتش‌بازي‌و رقص و شادي آغاز سال نوي چيني را جشن گرفتند. به گفته پيشگويان چيني بر خلاف سال پرتلاطم ببر، سال خرگوش سال آرامي خواهد بود. خرگوش در چين نماد شادي و خوشبختي است.

سال جديد چيني اين‌بار همراه است با انواع واقسام عروسک‌هاي خرگوش در گوشه‌و کنار شهر پکن. مردم چين اميدوارند که سال خرگوش براي آن‌ها سالي همراه با آرامش و اتفاق‌هاي خوب باشد. دختري چيني مي‌گويد: «من بيشتر از هر چيز آرزو دارم که خانواده و دوستانم سال خوب و پرنشاطي داشته باشند.»

متولدين سال خرگوش در چين به اين شهرت دارند که افردي آرام و مهربان و کمي خجالتي هستند که همواره احتياط پيشه مي‌کنند. دونگ ييلين، پيشگوي مشهور چيني اعتقاد دارد که افراد متولد سال خرگوش، دوستان قابل اعتمادي هستند. او مي‌گويد: « آن‌ها معمولا افرادي پويا و سرزنده هستند و فکري باز و پذيرا دارند. اما در عين حال کمي هم محافظه‌کار هستند.» سال‌هاي 1951، 1963، 1975، 1987 و 1999 هم سال خرگوش بوده‌اند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ساعت 10:9 | لینک ثابت |

خبر تاریخ گذشته ........

دوستای گلم سلام

من برگشتم.....البته تقریبا ده روز اونجا بودم و ده روزی هم هست که برگشتم ولی از بس سرم شلوغ بود فرصت نکردم بازگشت غرور آفرینم را بهتون خبر بدم. دلم برای همه خیلی تنگ شده بود.

تجربه کار توی دریا تجربه ی خیلی خوبی بود گرچه سختیای خودش رو هم داشت. آشپزمون کارش اصلا خوب نبود ، هر بار موقع غذا با هزار امید می رفتیم رستوران و دست از پا درازتر برمی گشتیم. دلمون لک زده بود برای یه غذای خوشمزههههههههه. 2 باری هم برای چند ساعت دریا خراب بود و برای اینکه حالمون بد نشه مجبور شدیم بخوابیم. ولی هوا عالی بود . این موقع از سال هوای جنوب پاییزی بود.

اینم خلاصه ای از سفرکاری من به خلیج همیشههههههههههههههه فارس.

یا حق


 بچه ها چقدر ازخودتون احساسات نشون دادین ، فکر نمی کردم از برگشتنم اینقدددددددددددددددر خوشحال بشید

 


نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ساعت 12:30 | لینک ثابت |

خبرفوری..........

دوستای گلم سلام

حالتون خوبه ؟ چه خبرا؟

من یه خبر دست اول دارم ، به احتمال زیاد روز 5شنبه برای بار دوم برای ماموریت کاری عازم دریا و کشتی می شوم.بار اول هم تجربه  ی جالبی بود و هم تجربه ی سخت. بیشتر از 26 روز دوری از خانواده ی عزیزم ( خانواده ی عمه ی گلم هم شاملش می شود) و روی آب و دور از خشکی . فکر کنید دور و برتون فقط آب باشد و لا غیر.  اگه تو این مورد دونستن جواب سئوالی خوشحالتون می کنه می تونید بپرسید تا اگه بتانم جواب بدم .

 اونجا دسترسی به اینترنت خیلی سخت مگر کارهای خیلی ضروری . سعی می کنم خاطراتم رو براتون بنویسم و براتون توی وبلاگ بگذارم تا شما هم از تجربیات من باخبر باشید. البته به احتمال زیاد نمی تونم به روز باشم.

وصیت نامه من به  همه شما عزیزان نویسنده : وبلاگمون رو تنها نذارین . دختر عمه ها با عمه جان به مامانم اینا سربزنید و جای خالی دختر گلشون رو پر کنید. مواظب خودتون باشید


نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه سوم اسفند 1389 ساعت 16:58 | لینک ثابت |

بابا شاه : از خودم نقاشی کشیده ام!!!!!


نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 ساعت 12:58 | لینک ثابت |

بچه ی حاضرجواب..

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مُرده!!


نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ساعت 12:2 | لینک ثابت |

رنگ خودتون رو پیدا کنید...

به گفته ی روانشناسان همه ما به نحوی تحت تاثیر رنگها هستیم و به عبارت دیگر ( خود ) واقعی مان را با این رنگها نشان می دهیم. برای اسم هر فرد رنگ مخصوصی وجود دارد. که می‌تواند بر زندگی او تاثیر بگذارد.جالب است نه؟! اینکه شما بدانید برای اسمتان رنگ مخصوصی وجود دارد و می‌توانید راز شخصیتی خود را از لا به لای آن دریابید! باید بسیار جالب و هیجان انگیز باشد.پس به موارد زیر به ترتیب ذکر شده کاملا توجه کنید:

رنگهای هماهنگ با ارقام و حروف عبارتند از :
 
قرمز:     1       ش      ج     س      الف
نارنجی:‌ ‌‌‌2        ت      ث      ک       ب
زرد:      3        ی       ل     ص      ض
سبز:    ‌4        و       م       د        ژ
آبی:     5        چ       ن      ط       ظ
نیلی:   6        ح       خ       ف      -
بنفش:  7       ع       پ       غ       -
صورتی: 8       ز       ق        ه       -
طلایی: 9        ر       ذ        گ      -

برای اینکه با چگونگی موضوع آشنا شوید یک مثال می‌آوریم بدین شکل که اسم و فامیل خودرا روی برگه کاغذی می‌نویسید و بر اساس حروف و اعداد ذکر شده برای هر کدام،به رنگ مربوطه دست پیدا می‌کنید.
مثال : لیلا جلالی
ل3  ی3   ل3   الف1  ج1  ل3  الف1  ل3  ی3
سپس اعداد را با هم جمع می‌کنیم:
21=3+3+1+3+1+1+3+3+3
باز هم دو عدد را با هم جمع می‌کنیم:
3=1+2 عدد 3 مربوط به رنگ زرد است.
حال میتوانید به ادامه مطالب بروید و مشخصات خود را بخوانید.
 برام بنویسید که رنگتون بهتون میاد یا نه ؟؟؟؟

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سمانه در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ساعت 11:54 | لینک ثابت |

چگونه زن خود رارواني كنيم؟!!

 1_وقتي بعد از يك روز شلوغ براتون غذا درست كرد و با تمام خستگي كنارتون نشست بهش بگيد:ممنون عزيزم ، خوب شده ، ولي كاش قبل از درست كردنش به مامانم زنگ ميزدي و طرز تهيه اين غذا رو ازش ميپرسيدي ...


2_وقتي در جمع فاميل خودتون هستيد شكم بزرگ پدرزنتون رو سوژه خنده همه قرار بدهيد.

3_از صبح كتوني پا كنيد و تا شب هم از پاتون در نياريد تا جورابتون بوي گربه مرده بگيرد و بعد با همان جورابها بريد توي رختخواب.

4-به صورتش نگاه كنيد و باحالتي متاثر بگيد:عزيزم چقدر پير شدي..

5-وقتي تخمه ميخوريد پوستهاي تخمه را هر جاي بريزيد غير از بشقاب جلوي دستتون.

6-هميشه آب را با بطري سر بكشيد.

7-وقتي زنتون حواسش كاملا به شماست وانمود كنيد زنتون رو نديديد و يواشكي به بچه هايتون بگيد:دوست داريد براتون يك مامان خوشگل بيارم!!.

8_وقتي با تلفن صحبت ميكنيد به محض ورود همسرتون با دستپاچگي بگيد :باشه ، من بعدا بهت زنگ ميزنم ..و سريع گوشي رو قطع كنيد..

9_هميشه از گيرايي چشمهاي دختر خاله ترشيده اتون تعريف كنيد..

10_خاطرات شيرين دوران مجردي خودتون رو با دوست دخترهاي داشته و نداشته خودتون براش تعريف كنيد..

11-وقتي با اون تو رستوران هستيد با صداي بلند باد گلو بزنيد..

12-او را با اسمهاي مختلف مثل :سميرا ،مريم ، پريسا، آتنا، شيوا... صدا كنيد و بعد بگيد ببخشيد عزيزم اين روزها حواسم زياد جمع نيست ..

13- سعی کنید یک چادر مسافرتی خوب یا ماشین راحت بخرید که شبهایی که قرار است بیرون از خونه بخوابید ، زیاد سختی نکشید...

 


نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ساعت 12:46 | لینک ثابت |

جلوه هاي جالب زندگي دومين مرد ثروتمند دنيا

مصاحبه اي بود در شبكه سي ان بي سي با آقاي وارنر بافيت، دومين مرد ثروتمند دنيا كه مبلغ 31 بيليون دلار به موسسه خيريه بخشيده بود.

cid:1.3480118507@web65414.mail.ac4.yahoo.com

در اينجا برخي از جلوه هاي جالب زندگي وي بيان شده:

1- او اولين سهامش را در 11 سالگي خريد و هم اكنون از اينكه دير شروع كرده ابراز پشيماني مي نمايد!

2- او از درآمد مربوط به شغل توزيع روزنامه ها، يك مزرعه كوچك در سن 14 سالگي خريد..

3- او هنوز در همان خانه كوچك 3 اتاق خوابه واقع در مركز شهر اوماها زندگي مي كند كه 50 سال قبل پس از ازدواج آنرا خريد. او مي گويد هر آنچه كه نيازمند آن مي باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه ديوار يا حصاري مي باشد.

4- او همواره خودش اتومبيل شخصي خود را مي راند و هيچ راننده يا محافظ شخصي ندارد.

5- او هرگز بوسيله جت شخصي سفر نمي كند هرچند كه مالك بزرگترين شركت جت شخصي دنيا مي باشد..

6- شركت وي به نام بركشاير هات وي، مشتمل بر 63 شركت مي باشد. او هرساله تنها يك نامه به مديران اجرائي اين شركتها مي نويسد و اهداف آن سال را به ايشان ابلاغ مي نمايد.

او هرگز جلسات يا مكالمات تلفني را بر مبناي يك شيوه قاعده مند برگزار نمي نمايد. او به مديران اجرائي خود 2 اصل آموخته است:

اصل اول: هرگز ذره اي از پول سهامداران خود را هدر ندهيد.

اصل دوم: اصل اول را فراموش نكنيد.

7- او به كارهاي اجتماعي شلوغ تمايلي ندارد. سرگرمي او پس از بازگشتن به منزل، درست كردن مقداري ذرت بوداده (پاپكورن) و تماشاي تلويزيون مي باشد.

8- تنها 5 سال پيش بود كه بيل گيتس، ثروتمندترين مرد دنيا، او را براي اولين بار ملاقات نمود. بيل گيتس فكر نمي كرد وجه مشتركي با وارنر بافيت داشته باشد. به همين دليل او ملاقاتش را تنها براي نيم ساعت برنامه ريزي نموده بود. اما هنگامي كه بيل گيتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجاميد و بيل گيتس يكي از شيفتگان وارنر بافيت شده بود.

cid:3.3480118508@web65414.mail.ac4.yahoo.com

9- وارنر بافيت نه با خودش تلفن همراه حمل مي كند و نه كامپيوتري بر روي ميزكارش دارد. توصيه اش به جوانان اينست كه: از كارتهاي اعتباري دوري نموده و به خود متكي بوده و بخاطر داشته باشند كه:

الف) پول انسان را نمي سازد، بلكه انسان است كه پول را ساخته.

  ب) تا حد امكان ساده زندگي كنيد.

د) بدنبال ماركهاي معروف نباشد. آن چيزهائي را بپوشيد كه به شما احساس راحتي دست ميدهد.

ه) پول خود را بخاطر چيزهاي غير ضروري هدر ندهيد. تنها بخاطر چيزهائي خرج كنيد كه واقعا به آنها نياز داريد.

و) نكته آخر اينكه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد كه براي زندگيتان تعيين تكليف نمايند؟


نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ساعت 12:38 | لینک ثابت |

تنهایی

وقتی ما فکر می کنیم که تنها شده ایم .تنها یی به ما می گوید:

« هی احمق تو فقط فکر می کنی که تنها شده ای.»

تنهایی درد بزرگ و زیبایی ست که هر کسی لیاقت آن را ندارد.به خود تنهایی رسیدن تنهایی می خواهد.

خوب دقت کن« تنهایی» یعنی بدون هیچ شادی و غمی بدون هیچ چیز فقط خودت و خودت.

شایدفقط غمگینی و هنوز تنها نیستی.هی در تنهایی حتی خدا هم با تو نیست تا چه رسد به غم!!

تنهایی در فهم اتفاق می افتد نه در بدن.اینکه کسی با تو نیست معنایش این نیست که تو تنهایی.

حتی اگر همه هم با تو نباشند باز تو تنها نیستی. تنهایی یعنی تو طوری بفهمی که هیچکس مثل تو نفهمد.

این مقدسترین حالتیست که به انسان دست می دهد.

وقتی به اوج تنهایی رسیدی و تنهایی پذیرفت که تو تنهایی آن وقت خود تنهایی به تو کمک میکند.

کاری که ازدست خدا هم برنمی آید!.

آن وقت تنهایی تو را به کسی  نشان می دهد که هرگز او را ندیده ای .

اولین دیدارت با خدا بعد از تنهایست!

می دانی اولین شرط خدایی تنهایی است. خدا از شدت تنهایی به خدایی رسید.

 

آقای نور افشان


نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ساعت 16:44 | لینک ثابت |

از دست این ملا...

روزي ملا دست بچه اي را گرفته وارد سلماني شدوبه سلماني گفت:

چون من تعجيل دارم اول سرمرا بتراش وبعد موهاي بچه را بزن.

سلماني هم تقاضاي اورا انجام داد.

ملا بعد از اصلاح عمامه را برداشت ورفت وگفت:

تاچند دقيقه ديگر برمي گردم!

سلماني سرطفل را هم اصلاح کرد وخبري از آمدن ملا نشد!

سلماني رو به طفل نمود وگفت:پدرت نيامد!

بچه گفت:اوپدرم نبود.

سلمان گفت:پس که بود؟

بچه پاسخ داد:او مردي بود که در سر کوچه به من گفت بيا برويم دونفري مجاناً اصلاح کنيم.


ازداستانهاي ملانصرالدين


نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ساعت 16:35 | لینک ثابت |

تفاوت عشق و ازدواج...

یک روز پدر بزرگم برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد اين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم. در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه ازدواج اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر مي کني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرمي کني که خوب اين که تعهدي نداره، مي تونه به راحتي دل بکنه و بره، مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جايي که ممکنه ازش لذت ببري، شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...و این تفاوت عشق است با ازدواج


نوشته شده توسط سمانه در شنبه شانزدهم بهمن 1389 ساعت 14:20 | لینک ثابت |

هدفمندی یارانه ها .......(طنز)

  

http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161449_178.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161450_956.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161451_757.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161452_600.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161453_134.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161454_250.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161455_868.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161456_290.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161457_934.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161462_983.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161463_451.jpg


http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/10/14/161464_383.jpg

 


نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه یازدهم بهمن 1389 ساعت 15:54 | لینک ثابت |

از زندگیتون چی فهمیدین؟؟؟

فهمــيده ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته  " از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است  54ساله 

فهمــيده ام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري .

 12ساله

فهمــيده ام که نبايد بگذاري حتي يک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگويي " دوستت دارم" .      61 سال

 فهمــيده ام که وقتي گرسنه ام نبايد به سوپر مارکت بروم .       38   ساله

 فهمــيده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند.       20 ساله

 فهمــيده ام که وقتي مامانم ميگه  " حالا باشه تا بعد " اين يعني " نه".

 7 ساله 

 فهمــيده ام که من نمي تونم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس ها روي آن است بروم و مشغول تماشاي عکس ها نشوم.     42  ساله 

 فهمــيده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند .      64   ساله

فهمــيده ام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد مي زنند ، من مي ترسم .      5 ساله 

 فهمــيده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک  "زندگي خوب"حرکت مي کنند که از کنار آن رد مي شوند .          72  ساله 

فهمــيده ام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم ، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد . 29 ساله

فهمــيده ام که اگر عاشق انجام کاري باشم،آن را به نحو احسن انجام مي دهم .        48 ساله 

فهمــيده ام که بيش ترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته ام . 38 ساله 

 فهمــيده ام که مديريت يعني: ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله

 فهمــيده ام که اگر دنبال چيزي بروي بدست نمي آوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد . 29 ساله 

 فهمــيده ام که در زندگي بايد براي رسيدن به اهدافم تلاش کنم ولي نتيجه را به خواست خدا بسپارم و شکايت نکنم. 29 ساله 

فهمــيده ام که عاشق نبودن گناه است.     31   ساله 

فهمــيده ام هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است و يا غير اخلاقي و يا چاق کننده  48 ساله

هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش ميخوابه، من بايد آدم درستى باشم      .  42 ساله 

فهمــيده ام مبارزه در زندگي براي خواسته هايت زيباست اما تنها در کنار کساني که دوستشان داري و دوستت دارند! 27 ساله 

فهمــيده ام که وقتي طرف مقابل داد ميزند صدايش به گوشم نميرسد بلکه از ان رد مي شود.     50ساله 

فهمــيده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعي اونه که هميشه  و در همه حال به شريکش هم فکر کنه بي منت. 35 ساله 

فهمــيده ام براي بدست آوردن چيزي که تا بحال نداشتي بايد بري کاري رو انجام بدي که تا بحال انجامش نداده بودي       36 ساله

فهميدم كه اگر عشقي رو از دست دادي ديگه نمي توني بدست بياريش چون هيچ چيز مثل سابق نيست! و سعي كني كه فقط ازش به نيكي ياد كني!    30 ساله

فهميدم كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعد ها غصه فرصت هاي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري... و بعضي وقت ها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشه....    31 ساله

من هنوز چيزي نفهميدم, فعلا قضيه خيلي مبهمه. 34 ساله

 
 فهميدم روي هيچ عقيده اي تعصب نداشته باشم چرا كه چند سال بعد ممكنه برام مسخره و خنده دار بشه و هيچ عقيده اي رو مسخره نكنم چرا كه شايد سال ها بعد آرمان زندگيم بشه. 30 ساله 

من فهميدم كه هيچ وقت اون چيزي رو كه مي خواهي به دست نمي آري و وقتي هم كه بدست اوردي ديگه اون  رو نمي خواهي . 37 ساله  

فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز اونقدر که فکر میکنیم مهم  نیست بجز کسی که دوسش داری   52 ساله

 .

.

.

.

شما تا الان چی از زندگیتون فهمیدین؟؟؟

 


نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت 14:6 | لینک ثابت |

برف تهران

بارش این برف زیبا و قشنگ رو به همه ی بچه تهرونی های برف دوست تبریک عرض می کنم . فقط امیدوارم این برف نازنین شما رو اذیت نکرده باشه

 


نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ساعت 13:10 | لینک ثابت |

ازدست این مردای ...

كشتي در حال غرق شدن بود.
ناخدا فرمان فرار از كشتي را صادر كرد.
مردها براي خروج هجوم آورده بودند.
ناخدا مانع خروج مردها شد و گفت: خجالت بكشيد حق تقدم با زنان است!!
زنان بسيار خوشحال شدند و ضمن تشكر از ناخدا به خاطر رعايت حق خانم ها يكي يكي از كشتي خارج شدند...

پنج دقيقه بعد ناخدا گفت : آقايان بفرمائيد پياده شويد كوسه ها به اندازه كافي سير شده اند.

نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه بیستم دی 1389 ساعت 17:11 | لینک ثابت |

آدم های ساده

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا

زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب “  آدم ” می دهند

 


نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه نوزدهم دی 1389 ساعت 12:42 | لینک ثابت |

نحوه كسب موفقيت....

در كتاب حاجي‌آقا نوشته صادق هدايت (1945)، حاجي به كوچك‌ترين فرزندش درباره نحوه كسب موفقيت نصيحت مي‌كند :توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛ اگر نمي‌خواهي جزو چاپيده‌ها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي!

سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه مي‌كنه و از زندگي عقب مي‌اندازه! فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است، تا بتواني حساب پول را نگه‌داري و كلاه سرت نره، فهميدي؟ حساب مهمه!

بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من مي‌شنوي برو بند كفش تو سيني بگذار و بفروش، خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري!

سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا مي‌تواني عرض اندام بكن، حق خودت را بگير! از فحش و تحقير و رده نترس! حرف توي هوا پخش مي‌شه، هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟ پررو، وقيح و بي‌سواد؛ چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!...

نان را به نرخ روز بايد خورد! سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي، با هركس و هر عقيده‌اي موافق باشي، تا بهتر قاپشان را بدزدي!....

كتاب و درس و اينها دو پول نمي‌ارزه! خيال كن تو سر گردنه داري زندگي مي‌كني! اگر غفلت كردي تو را مي‌چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه!!!!

به نظر شما بعداز گذشت ۶۶ سال اگه حاجی می خواست فرزندشو نصیحت کنه چی می گفت؟

 


نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 9:29 | لینک ثابت |

انشای غضنفر راجع به حیوانان...

حالا قلم بر دست گرفته و انشای خودم را می نویسم..
ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کُرّه خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیش وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمّه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی‌ زن دایی، بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قِرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بابایمان از درد مثل مار بخودش می پیچید. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کِرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

فامیل های ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آن ها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده .

ما نتیجه می گیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آن ها را به دیوار بچسبانیم و به آن ها مِهروَرزی کنیم و نمی دانیم اگر در ایران به دنیا نیامده بودیم چه غلطی باید میکردیم.
این بود انشای ما، آقا اجازه


نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه دوازدهم دی 1389 ساعت 16:32 | لینک ثابت |

کودکی های شاد وخندان بازگرد...

 

بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس

روبه مکارو دزد وچاپلوس
 

روز مهمانی کوکب خانم است

 سفره پر از بوی نان  گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

 فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید
 

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

 جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد ان آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش
 

ای معلم نام وهم یادت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

 


نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ساعت 16:32 | لینک ثابت |

زندگی من !!!!

پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم !

یک سالگی : در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می‌انداخت و هی می‌گفت گوگوری مگوری ، یهو لباسش خیس شد !

چهارسالگی : در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می‌کرد ، من می‌خندیدم ! نمی‌دانم چرا ؟!

هفت سالگی : پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد ، آن مرد با BMW آمد !!!! را یاد گرفتم !

نه سالگی : در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای !!! پسر همسایه دیگرمان ! بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را نشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من !!!

دوازده سالگی : به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملا به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاطر چندین و چند منفی انضباط گرفتم ! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم !

هجده سالگی : در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته ی میخ کج کنی واحد بوقمنچزآباد ( البته یکی از شعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد ) قبول شدم !!

بیست و چهار سالگی : در این سال دانشگاه به اصرار مدرک کاردانی‌ام را که هنوز نیمی‌از واحدهایش مانده بود تا پاس شود ، به من داد !!!!

بیست و شش سالگی : رفتم زن بگیرم گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی . رفتم یک شغل پردرآمد داشته باشم ، گفتند باید سابقه کار داشته باشی . رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت : بی خیال زن گرفتن !!!

سی و سه سالگی : بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت ! قرار مدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و ... رو گذاشتیم !

چهل و یک سالگی : در این سال گل پسر بابا که می‌خواست بره کلاس اول ، دوتا پاشو کرده بود تو یه کفش که لوازم التحریر دارا و سارا می‌خوام بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه !

شصت و شش سالگی : تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می‌خریدم . به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خریدن دندان مصنوعی صفر کیلومتر !!! را نمی‌داد ، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود !!! برای حداکثر بیست سال اجاره کردم .معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شب ها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود !

هفتاد و هشت سالگی : به علت سن بالای من و همسرم ، پسرانمان ( بخوانید عروسهایمان ) ما را به خانه هایشان راه نمی‌دادند

هشتاد و پنج سالگی : بلافاصله بعد از خوردن یک کله پاچه ی درست و حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند !

نود سالگی : همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم ، زیادی حرف می‌زدند و فردای همین حرفهای زیادی بود که به طور نا بهنگامی ‌خدا بیامرز شدم


نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 ساعت 16:56 | لینک ثابت |

حرفهای زن ومرد در مواقع مختلف زندگی ! ...

 

 

سالگرد ازدواج
1) زن :عزيزم اميد وارم هميشه عاشق بمانيم وشمع زندگيمان نوراني باشد.

2) مرد: عزيزم کي نوبت کيک مي شه؟
*****
روز زن

1)زن : عزيزم مهم نيست هيچ هديه اي برام نخريدي يک بوس کافيه

2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزي تو عاليه عزيزم (شام چي داريم؟)
*******
روز مرد

1) زن :واي عزيزم اصلا قابلتو نداره کاش مي تونستم هديه بهتري بگيرم.

2) مرد:حالا اشکال نداره عزيزم سال ديگه جبران مي کني (چه بوي غذايي مي ياد)
*****
40 روز بعد از تولد بچه

1) زن:واي ماماني بازم گرسنه هستي , (عزيزم شير خشک بچه رو نديدي)

2)مرد: با دهان پر(نه عزيزم نديدم , راستي عزيزم شير خشک چرا اينقدر خوشمزه است)
******
40 سال بعد

1)زن :عزيزم شمع زندگيمون داره بي فروغ ميشه ما پير شديم

2)مرد :يعني ديگه کيک نخوريم
******
2 ثانيه قبل از مرگ

1) زن :عزيزم هميشه دوستت داشتم

2) مرد: گشنمه
*****
وصيت نامه

1) زن: کاش مجال بيشتري بود تا درميان عزيزانم مي بودم ونثارشان مي کردم تمام زندگي ام را!!

2) مرد:شب هفتم قرمه سبزي بديد
*****
اون دنيا

1)زن : خطاب به فرشته ي مسول :خواهش مي کنم ما را از هم جدانکنيد , نه نه عزيزم , خدايا به خاطر من(((وسر انجام موافقت مي شه مرد از جهنم بره بهشت )))

2)مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توي بهشت شام چي ميدن


نوشته شده توسط سمانه در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ساعت 17:14 | لینک ثابت |

بازدید از بیمارستان روانی (طنز)

 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

.

.

.

.

.

.

.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد... شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟


نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ساعت 16:8 | لینک ثابت |

همايش جهاني شيرخوارگان براي تربيت نسلي حسيني برگزار مي‌شود

 

همايش جهاني شيرخوارگان حسيني جمعه 19 آذر همزمان در تهران، ساير استان‌هاي ايران و برخي كشورهاي مسلمان برگزار مي‌شود.

به گزارش باشگاه خبري فارس«توانا»، مجمع بزرگداشت جهاني حضرت علي‌‌اصغر عليه‌السلام طبق روال سال‌هاي گذشته در اولين جمعه ماه محرم‌الحرام همايش جهاني شيرخوارگان حسيني را در تهران و ساير شهرستان‌ها و به صورت هم‌زمان در ساير كشورهاي مسلمان برگزار مي‌كند.

به گزارش باشگاه خبري فارس «توانا» اين مراسم در تهران جمعه 19 آذر ساعت 9 صبح اين مراسم در مصلي امام خميني آغاز به كار مي‌كند.

براساس اين گزارش، مراسم شيرخوارگان حسيني، با هدف بزرگداشت شعائر حسيني و تربيت نسل انقلابي، مكتبي و حسيني، توسل به حضرت علي‌اصغر عليه‌السلام و اظهار مظلوميت شيرخوار امام حسين (عليه‌السلام) با حضور مادران و كودكان شيرخوار برگزار مي‌شود.

نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ساعت 23:3 | لینک ثابت |